در من کودکی است شصت ساله
با سایه ای که خیال تو را دارد
من مادرم را لا به لای قابهای خالی پنجره
و اشکی که لحظه لحظه ام را
بدرقه می کرد
فراموش کرده ام
باید دوباره کودک باشم
با آرزوی بزرگ شدن
با قد پدر
و ریشهای پسر همسایه
که اندازه ام نبود
از قــرا ئـن نگــفــته هــم پیداسـت ایـــن خـلایــق سکـــو تـشـان غـوغـاســت
اگـــر ایـن دشـنه ها امــا ن می داد قـــصــه مــا پــــر از اگــــــــــــر اماسـت
پاســــبان هــــا دروغ می گـــفــتند شــــب قـرقــها هــمیــشـه پـــا بـر جاسـت
کـــسـی از در رســـید و فــتـوا داد بوســــه در حـکم قــتــل یــا فــحــشـاســت
بـــا غــزل رو بـــه باد رقــصـیدن کفـــر محـض است شک به ذات خداسـت
لابــــد از واجـــبات تاریخی ســت ایـــنکه زنــجــیـر روی گــــــرده ما ســـت
گربه با خط خــوش نوشــت: اری مـــرگ تــــا وان عـشـــــق ماهـیـــــهاســت
سید رسول کامرانی
رگهایی که به غیرتم می زنند
می زنم تا بریزم
برای لکاته ای که الزامن تو نیستی
دور خورده می شوم
دوره می شوم
و این عادت من است
تا بریزم
اصلن اگر خون نریزد
یعنی باکرگی بی دستمال و حجله بی من
هر صبح آبستنت می شوم
و گوسفندانی که هر شب تو را می شمارند
یادت گرفته اند
که باکرگی دلیل خوبی است
برای خنجر زدن از پشت
این وبلاگ برای بحث و ارایه نظرات در موضوعات ادبی و اجتماعی راه اندازی شده است ...
منتظر باشید ...
