تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ...

 

به حرمت حریم دلم

که عاشق بود وقتی مرد

اتفاقی نمی افتد اگر امتداد گیسوان بافته ام را

به نیمه شبی پیوند بزنم

بریزم روی شانه هایت

اشک مداوم سینه ات را

وقتی بوی شیر می دهد و بزرگ میشوم

از اشوب دلم حرف نزنم

تصویر نگاه بی شرم دختری لکاته

ایینه ذهنم را هزار بار تکثیر می کند

تا ببینم هزار سال با تو بودنم را

که ساده،ساده،ساده

در شبی تقدیرش می کنی

به انضمام تمام پو چیم

مشتم را بکوبم به سینه دیوار

بریزم روی شانه هایت

لبخند تلخ اخرین اتفاق را

که هرگز اتفاق نیفتاد...

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 19:12 | لینک  | 

 

کفشهایم را آویخته ام

دارم خودم را باز نشسته می خوابم

خودم را پهن کرده ام در عرض دلم وطول جغرافیاییتان

ساعتم از گرینویچ گذشته است

می خواهم خودم را آویزان کنم

با بندهایی که به پایم بسته اید

پا بند شده ام به اینجا به این حرفها که بوی عرق می دهد

وقتی عق می زنم خودم را

انگشتم را حلقه می کنم

دامادت می کنم

بپاشی روی سرم نقل و گلوله

بپاشم خون روی دامنت که لکه دار شود

دارت بزنم با کفشهایی که آویخته ام

برای تمام کتیبه های دنیا

کتابم را خوانده ام

خواهرم را و همسرم را

که بوی کافور می دهد

وقتی زنانگی اش دوره می شود

از یونان تا مصر

تا تخت جمشید

که خواباندمش ـ همسرم را ـ

تا دوره ام تمام شود

این سفر ! نامه ی خوبی برایم نداشت

لطفن چند روزی مرا مرخص کنید ...

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 2:30 | لینک  |