تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ...

 

دارم خودم را می خورم

تفاله ام

با درختی که ریشه می کند

بالاتر

با لحظه های شومی که نیستم     نیستی

دوباره سفره ات را پهن کرده ای

با دستهایم که می برند

می لغزند

روی چارقدی که باید عصمتت باشد و

خواهش دستی

نفس بریده باشد

نفس بزند

تفاله ام را

تف کند به دامنت

تا بارور کنم

درختی که ریشه می کند

بالاتر

       بالاتر

              بالاتر ...

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 3:33 | لینک  |