تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ...

 

-بهت گفته بودم که نمیری٬ درسته؟

یادش که می افتم دوباره بغض گلویم را می گیرد. اینبار دیگر نه!!

-اخه قشنگ دلم مگه نگفته بودی اینجا برای موندنم جا کمه؟ من مال اینجا نیستم!

اما رفته بود. درست یادم نیست. همان حوالی شهریور یا به قول خودش" آگوست". باید تمامش می کردم٬ از وقتی که قرار بود سفره دلش را جمع کند. خودم برایش جمع کردم. گریه کردم٬ به پاهایش افتادم. دلم بود و تمام.

- اره گفتم که درست همون موقعها٬ تو دلم اشوب بود٬نه راه پس داشتم نه پیش. توی گودالی افتاده بودم که زیر پام هی شلتر می شد و شلتر٬ دیواره هاشم که همه کرم و عقرب بود.

گفته بودی: -اما مرد که گریه نمی کنه؟!

-اره درسته دلم گرفته بود٬هی می رفتم سر کوچه٬تاریک تاریک بود. حتی اگه خودشم می دیدم نمی شناختمش.

نشناخته بودمش در تمام این سالها٬ حتی ندیده بودمش. دور بود٬ دوری می کرد. درست مثل همین حالا.

پرسیدم:- بر می گردی؟

صدایم میلرزید انگار تمام تنم.

-انگشتاش انگار هنوز تو دستم میلغزه. همشر فرار می کرد٬ می دونی که؟

فرار کرده بود٬ از خودش٬ از من٬از پدرش که گریه می کرد.

-ادم کم حرفی بود٬ گوشه گیر٬ فقط گاهی وقتها میشد صداشو شنید.

- باباشو میگم. دم در ایستاده بود٬ چشمهاش بالا و پایین کوچه رو جستجو می کرد٬ انگار منتظر باشه.

اما رفته بود٬ فرار کرده بود.

- البته اینجوری می گفتن. مردمو که میشناسی٬ از کاه کوه می سازن.

زنگ زد٬ خودش بود٬ با همان صلابتی که در صدایش بود.

- به نظرم ترسیده بود٬صداش می لرزید.گفت خودتو برسون.

دویده بودم لابد٬ قلبم به تندی می زد.

- نمی دونم چی شد وقتی دیدمش دست و پامو گم کردم. بهم گفته بود "عزیزم"٬ شایدم خیال کرده بودم. اخه قلبم خیلی تند می زد. درست یادم نیست٬ خودت که بهتر می دونی چی شد....

درست همان زمان که مطمئن شده بودم اتفاق افتاد. بر خلاف چیزی که فکرش را می کردم.

- یه بطری ابجو از عزیز گرفتم. همیشه یه دونه برام کنار گذاشته بود. گفتم میخورم که فراموشش کنم٬ولی انگار گفته بودم "میخورم به سلامتیش" ٬ اره فکر کنم همین بود.

حالا دیگر تمام شده بود. فکر کردن هم چیزی را عوض نمی کرد.

- اقاجون خدا بیامرز همیشه می گفت:- از بس فکر می کنی داری عین دیوونه ها میشی. چت شده پسر٬ اخه مردی گفتن. تا حالا تو اینه خودتو نگاه کردی؟!!

لحنش سخت و محکم بود. اینه را برداشتم.

- محکم زده بودمش زمین٬ خرد خرد شده بود. چند تاشم دستمو پاره کرده بود. به روی خودم که نیاوردم.

قلبم بیشتر از همیشه تیر می کشید. انگار تکه های اینه قلبم را پاره کرده بود.

- می دونی واسه چی شکوندمش؟ پشت اینه عکسشو چسبونده بودم. انگار خودم بودم. ولی دیدمش٬ دوباره چشماشو که زل زده بود تو چشام. نمی دونم فکر کنم گفته بود " عزیزم"٬ شایدم اینجوری شنیده بودم٬ اخه قلبم خیلی تند میزد.

سوار هواپیما شده بود. پشت شیشه های فرودگاه چشمهایم پر از اشک بود.

- حتی نتونستم نامه خدا حافظی بهش بدم. تمام فامیلش اومده بودن فرودگاه٬ همشونم گریه می کردن. منم قاطی جمعیت خودمو مخفی کرده بودم. فقط خودش می دونست که من الان اونجام.اینو از نگاش می خوندم. از چشاش که هی جمعیتو وارسی می کرد.

- نه  بابا٬ اون موقعها هنوز کسی نمی دونست. حتی بعد ها هم کسی چیزی نفهمید. همه می گفتن دیوونه شدم. اینم عاقبت عاشقیه. ولی نمیدونستن که عشق کی منو به اینجا کشونده. مردمو که میشناسی چه حر فایی که نمی زنن...

- اره پدر جون می دونم٬ هنوزم همونجورین.

- اره پسرم داشتم واست می گفتم....

حرفهایم را قطع کرده بود باید می رفت. گفته بود که می روم٬ که اینجا جایی برای ماندنش نمانده بود.

- پدر جون من باید الان برم٬اخه به بقیه پدر بزرگ و مادر بزرگا هم باید سر بزنم. بازم میام اینجا پیشتون٬ ادامه حرفاتونم بذارین واسه بعد. اخه این باغ به این بزرگی و اینهمه پدر بزرگ و مادر بزرگ٬ منظورمو که می فهمین؟!

رفته بود ٬ گفته بود که می رود. گفته بود که اینجا جا برایش تنگ است. رفته بود....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 19:23 | لینک  | 

 

از وسوسه انار

هر شب

عاشق مادر بزرگ می شود

و دستانش را به هم اغوشی شاخه ها

در هم می کشم

گو نه های تکیده

لب های نیمه باز

اغاز وسوسه ایست از شوق نیاز

-مادر بزرگ، قدم به بهشت می رسد؟

گرما واتش

شوق هوس

و دانه های اناری که می چکد...

-مادر بزرگ، از دانه ها کدام را سوا کنم؟

شیدا و مست

در کوچه های ابی دریا

شانه به شانه

انار

دانه

هوس

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 3:11 | لینک  |