تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ...

 

این دست جای تو را کم دارد

وقتی که انگشت می لغزد

روی شیار لبت

بوسه عاشقانه و تریاک

ارام می گیرم

اهسته

ـ هیس!!

در انتهای خیابان شاعر بلند می شود:

ـ هی همسایه ها!

این گور مرده ندارد

ـ هیس!!

اهسته

و دست بلند میشود

خون٬ خون می ریزدو

من تو را...

خواب نشئگی

خودم را خراب کرده است

و انگشت روی شیار

تریاک می زنم روی این زخم کهنه

تا دوباره تو را ببوسم

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 13:39 | لینک  |