جمعه دوازدهم آبان 1385
بغلم که می کنی
اینقدر کودک شده ام
که بازیگوش شوم
بالا بروم از سر و کولت
عروسکم باشی و بخوابانمت
شانه به موهام
گیسم کنی
مادرم را بخواهم، بخوانم
- بابا انار دارد-
و نیاورد
ساعتم بچرخد
بچرخد
بزرگ شده بودم
با بازی های بچه گانه....
نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 1:54 | لینک
|
جمعه دوازدهم آبان 1385
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من- دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
شراب خواستم اما عمر شرنگ ریخت به کام من
ببین که چرخ دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
و ما که دو خطیم اری موازیان به ناچاری
که سرنوشتمان از اغاز به یکدگر نرسیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
زنده یاد حسین منزوی
نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 1:44 | لینک