تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ...

 

کهنه شعر های قدیمی

 از شیر تا شراب و

اندیشه ای که مسخ شده

تا بر فراز نسل من

سقوط کرده باشد و تن

بیگانه ای بسازد

ریشه در سرزمینی که شمشیرش را غلاف کرده است

من شاعر کوچه های در به دری

افسانه ای رنگ باخته باشم

امیزه ای از رستم و تریاک

در میخانه های شهر

نقالی کنم

عق بزنم بر ایوان مدائن

تا هبوط پایان تلخ (( من )) شود.

نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 18:13 | لینک  |