تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ... - شاید دوباره باشم
ادبي اجتماعي
سلام خد مت همه دوستان و عزیزان...از اینکه محبت داشتین و به این وبلاگ سر زدین ممنون...با امید به اینکه تعطیلات خوش گذشته باشه با یک کار در خدمتتون هستم...منتظر نظرات ارزشمندتون خواهم بود.

از اقبال بلندتان پرت می شوید

شکسته پا و دل شکسته

خیمه میزنید بر خاکستری خانه ام

-خواهش می کنم!

و هی قربان صدقه می رود

دلم را هوای بوسیدنتان

-بانو!

اینجا چیزی برای خوردن نمانده است

ته مانده های خودتان را سر بزنید

من تفاله تف شده تاتارم

با قبیله ای که قابله اش مرد

وقتی بنده زاده شدم...

-اقا اجازه است؟!

این بخت اقبال بلندم نبود که افتاد

شاید شکسته بندتان دل شکسته ام نبود...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 3:33  توسط دانيال قندي |