تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ... - خدای خوابدیده...
ادبي اجتماعي

 

تمام شد

این شهر بوی ترا می دهد

و بوی پستان های عرق کرده ام را

مادرم بودی

و من که هرگز کودکی نکرده ام

شیرم را حلا لت نمی کنم

بریزم

برایم بریز

این شهر بوی پستان های ترا می دهد

اصلا تمام لکاته های اینجا

بوی بهشت می دهند

ـ باید برای مادرم مادری کنم ـ

من خدای خوابدیده توام

و این بهشت من است که شهر را

بی انکه مادری کرده باشم

برایت خوابیده کردم

اینجا بوی ترا نمی دهد

یعنی من خدای خوابدیده توام...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 3:12  توسط دانيال قندي |