تبليغاتX
لکاته ای که الزامن تو نیستی ... - خیال خام
ادبي اجتماعي
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من- دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود

شراب خواستم اما عمر شرنگ ریخت به کام من

ببین که چرخ دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

و ما که دو خطیم اری موازیان به ناچاری

که سرنوشتمان از اغاز به یکدگر نرسیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

                                          زنده یاد حسین منزوی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 1:44  توسط دانيال قندي |