چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
سلام به تمامی دوستان عزیزی که در تمام مدت نبودنم همواره به این وبلاگ سر زدند و جویای حالم بودند... مدتی با خودم قهر کرده بودم شاید حدود 4 ماه ولی خوب بزرگترها پا در میونی کردن و مارو اشتی دادن... به هر حال سلام
کودکانه و مضحک است
چشمان مترسکی
که حرارت لبهای کلاغ پیر را
بر گونه های بزک کرده اش
احساس می کند
و گیسهایش را
نمناکی لحطه های تنهایی
تاب می دهد
سرخ می شود
کبودی لبها
تا کلاغ پیر
بمیرد
زاغ شود چشمان دخترم
این:
عروس باکره ی دشت مردگان ...
نوشته شده توسط دانيال قندي در ساعت 16:26 | لینک
|
